محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1181

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ميان [ ايشان ] خالصه بودى . پس هادى آن حاجت روا نكرد . خيزران گفت من اين بپذيرفتم از عبد الله بن مالك ، اين يكى روان كن من شرم دارم اين وعده را خلاف كردن ، و از پس اين از تو حاجت نخواهم . و عبد الله بن مالك صاحب شرط مهدى بوده بود . هادى را خشم آمد ، گفت تو كيستى كه مردمان را وعده كنى و حاجتهاى ايشان پذيرى . و اين مشغله هر روز بر در تو چه كنند چنان كه بر در ملوك بود . و ترا به خانه اندر ببايد نشستن و به دوك و پنبه مشغول شد يا مصحف خواندن و نماز كردن ، ترا با حاجت مردمان چه كار است . از اين پس اگر كسى را ببينم كه بر در تو آيد و از تو حاجتى خواهد ، يا كسى را بار دهى نپسندم و آنچه خواهم بكنم . پس خيزران از پيش هادى بيرون آمد با چشمهاى پرآب و غمگين . پس ديگر روز هادى بيرون آمد و سرهنگان را بخواند و گفت : مادر من به ستر اوليتر است و واجبتر يا مادر شما ؟ گفتند : مادر تو . پس گفت : شما را خوش آيد كه مادران شما مردمان بدانند كه او كجا است و كجا نشيند و چه گويد و چه كند و به مجلسها و بازارها حديث او كنند كه مادر خليفه ايدون گفت و ايدون كرد . شما خود او را چه شناسيد و خانهء او را چه دانيد و پيش وى چرا شويد و نام او چرا بريد . به خداى عزّ و جلّ سوگند خورم كه اگر يكى از شما به در او رود خواستهء او بستانم و او را به زندان بازدارم و همى دارم به زندان اندر تا بميرد . پس جملهء مردمان از در خيزران باز ايستادند . و از پس يك ماه هادى سوى خيزران يك طبق برنج فرستاد نيمى خورده و نيمى مانده . آن نيمه كه مانده بود زهر بر او پراگنده بود ، و پيام فرستادش كه اين برنج به دهن من خوش بود ، نيمى بخوردم و نيمى به تو فرستادم تا بخورى پيش از آنكه سرد شود . خيزران را از آن دل بد شد ، دست بازداشت تا سرد گشت . پس به سگى داد تا بخورد ، سگ هم بر جاى بمرد . خيزران پيام باز فرستاد كه شرم ندارى و از خداى عزّ و جلّ نترسى كه مادر خويش را زهر دهى . هادى گفت : مادر من خويشتن را چنان رسوا كرده است كه از فضيحتى وى مرا شرم آمده است ، و